تبليغاتX
فرشته مهرباني
فرشته مهرباني

عاشق دور از یار و ديار


اهل دانشگاهم

 

اهل دانشگاهم

روزگارم خوش نیست


ژتونی دارم خرده
پولی،

سرسوزن هوشی


دوستانی دارم بهتر از شمر ویزید


دوستانی
که همچون من مشروطند

واتاقی که همین نزدیکی است


اهل دانشگاهم


پیشه ام گپ زدن است


گاه گاهی هم مینویسم تکلیف


می سپارم به
شما

تا به یک نمره بیست که در آن زندانیست


دلتان تازه شود


چه خیالی-چه خیالی- میدانم


کپ زدن بیهوده است


خوب میدانم
دانشم کم عمق است

اهل دانشگاهم


قبله ام آموزش
-

جانمازم
جزوه

مهرم میز


عشق از پنجره ها می گیریم


همه ذرات مخ من
متبلور شده است

پدرم وقتی رفت پاسبان ها همه استاد شدند


استاد از
من پرسید چند نمره زمن میخواهی ؟

من از او پرسیدم دل خوش سیری چند


پدر م استاتیک را از بر داشت


و کوئیز هم میداد


درس ها را
آن روز حفظ می کردم در خواب

امتحان چیزی بود مثل آب خوردن


خوب یادم
هست درسی بی رنجش میخواندم

نمره بی خواهش می آوردم


تا معلم پارازیت
می انداخت

همه غش می کردند


من کسی را دیدم


که برای داشتن
یک نمره 10

دم دانشکده پشتک میزد


دختری را دیدم که به ترمینال
نفرین می کرد

اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت


اتوبوسی
دیدم

کسی از روزن پنجره می گفت: کمک


سفر سبز چمن با کوکو بارش اشک


پس از نمره تک جنگ آموزش با دانشجو


جنگ دانش جویان سر ته دیگ غذا


جنگ نقلیه با جمعیت منتظران


حمله درس به مخ حذف یک درس


به
فرماندهی کامپیوتر

فتح یک نمره به دست ترمیم


فتح یک نمره به دست
استاد

مثل یک لبخند در آخر ترم


همه را دیدم


اهل دانشگاهم


اما نیستم دانشجو کارت من گم شده است


من به مشروط شدن نزدیکم


من در این دانشگاه چقدر مضطربم


من ندیدم هرگز یک نمره بیست


من ندیدم که کسی ترم آخر باشد


من به یک نمره ناقابل 10 خشنودم


وبه لیسانس قناعت دارم


من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم


خوب میدانم که استاد کی کوئیزمیگیرد


اتوبوس کی می آید


خوب
میدانم برگه حذف کجاست

هر کجا هستم باشم تریا، نقلیه،دانشکده از آن منست


رختها را بکنیم پی ورزش برویم


توپ دریک قدمی است


ونگوئیم
که افتادن مفهوم بدی است

ونگوئیم کتابی که درآن فرمول نیست


وبدانیم
اگر سلف نبود همگی می مردیم

وبدانیم اگر نقلیه روزی تعطیل شود همگی می
مانیم

و نترسیم از حذف


وبدانیم اگر حذف نبود همگی می ماندیم


وبپرسیم کجاییم و چه کاری داریم


و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت کم
است

بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم


کار ما نیست شناسایی
مسئول غذا

کار ما شاید این است


که در حسرت یک صندلی خالی پیوسته
شناور باشیم

کار ما نیست شناسایی بی نظمی ها


كار ما شايد اينست
كه............

چهارشنبه 29 آبان1387 توسط پسر عاشق |

 

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

گفتی که نه باید برم حوصله ای نیست

پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف

تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت

hosin bandary

سه شنبه 28 آبان1387 توسط پسر عاشق |

ثبت نام اولیه عمره دانشگاهیان 88 شروع شد

 

ثبت نام اولیه عمره دانشگاهیان 88 شروع شد

ثبت نام از تاريخ 20/8/87 آغاز و تا تاريخ 3/9/87 ادامه خواهد داشت

http://www.labbayk.com/

 

سه شنبه 21 آبان1387 توسط پسر عاشق |

یا امام رضا

 
سلام دوستاي گلم تولد امام رضا( ع ) رو به تمام مسلمين جهان تبريك ميگم.






 
 

 

یکشنبه 19 آبان1387 توسط پسر عاشق |

جوک های پاستوریزه و با ادبی

www.3jokes.com - عکس، کلیپ، جوک، SMS

طرف میره جوراب بخره میگه آقا یه جوراب بده
فروشنده
: مردانه؟
طرف : بخدا راست میگم آقا یه جوراب بده

کچله میره آرایشگاه معذرت خواهی میکنه

یه پسره به باباش میگه بابا جات خالی یه شعبده باز بود که یه کبوترو تبدیل به اسکناس 1000 تومنی کرد پدر میگه: این که چیزی نیست مامانت صبح 100.000 تومن رو تبدیل به لوازم آرایشی و لباس کرد

اولی: آقای دکتر، من فکر می کنم عینک لازم دارم.
دومی: بله حتما! چون این جا مغازه ساندویچ فروشی است!

طرف يه سي دي ميخره، ميبينه سوراخه، ميره پسش ميده!

- زندان بان به زندانى گفت: همسرتان به ديدن‏تان آمده است.
زندانى گفت: كدام يكى ؟
زندان‏بان گفت: مرا مسخره كرده‏اى؟
زندانى گفت: نه، چون من به جرم داشتن دو زن به زندان افتاده‏ام

2- غروب شده بود كه دو تا دوست با هم به طرفى مى‏رفتند، يكى از آنها يكباره ذوق شاعرانه‏اش گل كرد و به ديگرى گفت: «خورشيد پديده زيبايى است، ولى فقط روزها نورافشانى مى‏كند كه هوا روشن است و اين هنر نيست كه خورشيد در روز روشن نورافشانى كند، اما ماه، شب‏ها، آن هم شبهايى اين قدر تاريك…»

3- سؤال: چك‏ها و اسلاوها از كجا مى‏دانند كه كره زمين گرد است؟
جواب: در سال 1948 امپرياليست‏ها را بيرون كردند و به طرف غرب راندند و در سال
1968 آنها از شرق برگشتند

4- گدايى در خانه‏اى را زد و مستخدمه در را باز كرد، سپس برگشت و به اربابش گفت: مردى با عصا بيرون در ايستاده است.
ارباب: بگوييد برود
. ما عصا لازم نداريم

5-گدايى با حالت گريان و نزار به خانمى گفت: شما بايد موقعيت مرا درك كنيد. خيلى بدبختم، پدر الكلى، مادر مريض، بچه‏هاى گرسنه.
خانم دلش به رحم آمد و پول خوبى به او داد و سپس گفت: شما كى هستيد؟
من پدر خانواده‏ام.

6- مرد مستى وارد يك آتليه عكاسى شد و با زبان الكنى گفت: لطفاً يك عكس دسته جمعى از ما بيندازيد. عكاس با تجربه سرى تكان داد و گفت: تا من دوربين را آماده مى‏كنم شما به صورت نيم دايره بايستيد.

7- پسر كوچكى از مادرش پرسيد: وقتى كه من به دنيا آمدم تو كجا بودى؟
در بيمارستان عزيزم.
پدرم كجا بود؟
البته در دفتر كارش.
پدربزرگ و مادر بزرگ؟
خانه خودشان، كجا مى‏خواستى باشند؟
پسر بچه غرغر كنان گفت: هميشه همين طور است، هر وقت به خانه مى‏آيم، كسى نيست.

8- در يك كنفرانس پزشكى، دكتر معروفى در حين سخنرانى گفت: از آن مى‏ترسم كه ما پزشكان در اين دنيا دوستان زيادى نداشته باشيم.
صدايى از آخر سالن: در آن دنيا كمتر!

9- كشيشى سر كلاس درس از بچه‏ها پرسيد: بايد چه كار كنيد تا گناهان شما بخشوده شود؟
پسركى از ته كلاس: بايد گناه بكنيم آقاى كشيش.

10- در كلاس آموزش نظامى، افسر از سربازان پرسيد: چه موقع يك سرباز مى‏تواند بدون اجازه از پادگان بيرون برود؟
يك سرباز: وقتى كه مطمئن باشد گير نمى‏افتد.

11- جناب وزير به مرخصى مى‏رود و براى حفظ سلامتى و كم كردن وزن تصميم مى‏گيرد كار بدنى بكند. بنابراين به نزد روستايى مى‏رود و از او تقاضاى كار مى‏كند. روستايى او را به داخل انبار بزرگى مى‏برد كه كوهى از سيب زمينى روى هم انباشته شده و از آقاى وزير مى‏خواهد كه آنها را بر حسب كوچك و بزرگ بودن از هم جدا كند.
دو ساعت بعد جناب وزير با پريشان حالى جلو روستايى مى‏ايستد.
روستايى: براى روز اول كار سخت و سنگينى بود؟
وزير: از جهت سختى و سنگينى كار خسته نشدم، از اين كه دائم بايد در حال تصميم‏گيرى باشم خسته شدم.

12- پيرزنى در كوپه قطار نشسته بود و مردى روبروى او بود كه دائماً آدامس مى‏جويد. پيرزن رو كرد به مرد و گفت: شما خيلى لطف داريد كه مى‏خواهيد با من حرف بزنيد تا حوصله‏مان سر نرود، ولى متأسفانه من كاملاً كر هستم.

13- يك فرانسوى در شهر مونيخ به رودخانه افتاد و عاجزانه به زبان فرانسه كمك مى‏طلبيد. يك نفر از اهل محل كه روى پل ايستاده بود با خونسردى گفت: احمق جان، بهتر بود مى‏رفتى شنا ياد مى‏گرفتى نه زبان فرانسه.

 www.3jokes.com - عکس، کلیپ، جوک، SMS

14- در يك بار دو مرد مست با هم صحبت مى‏كردند.
اسم من هانس است.
چه جالب! اسم من هم هانس است.
خانه من در خيابان فلان شماره 8 است.
چه جالب! خانه من هم همان جا است.
طبقه دوم.
چه جالب! من هم در طبقه دوم هستم.
آخر راهرو.
جالبه! من هم همين‏طور.
كافه‏چى به يكى از مشتريان كه محو اين گفتگو شده بود گفت: هر روز آخر هفته اين برنامه به همين شكل اجرا مى‏شود. آخر اين دو تا پدر و پسر هستند.

15-پسرى كار بدى كرده بود، پدرش او را گرفت و روى زانويش خوابانيد تا چند ضربه به پشتش بزند. پسر فرياد كشيد: پدرت هم تو را كتك مى‏زد؟
پدر: البته، هر وقت كار بدى مى‏كردم.
پسر: پدربزرگ تو هم او را كتك مى‏زد؟
پدر: البته كه مى‏زد. همچنين پدر او

پسر: حال كه اين طور است پس ما دو تا بايد بنشينيم و با هم به طور جدى مذاكره كنيم تا به اين عادت زشت خانوادگى كه به ما ارث رسيده است خاتمه بدهيم.

16- پسرى براى هديه تولدش از پدرش تقاضاى يك هفت تير واقعى داشت.
پدر: چى؟ عقل از سرت پريده؟
پسر: من يك هفت تير درست و حسابى واقعى مى‏خواهم كه بتوانم با آن خوب شليك كنم.
پدر: ديگه بسه، حرف حرفه منه يا حرف تو؟
پسر: البته تو پدر، اما اگر يك هفت تير واقعى داشتم…


- حیف نون ميره در خونه دوستش و هر چي در مي زنه كسي در رو باز نمي كنه. با خودش ميگه فكر كنم در خرابه بهتره زنگ بزنم!

- پسره اونقدر به دوست دخترش نامه مي ده كه بالاخره دختره با نامه رسون ازدواج مي كنه

- يه روز يه آدم مهم براي بازديد به يه تيمارستان رفته بوده. موقع بازديد يكي از ديوونه‏‌ها شروع مي‌كنه به مسخره كردن طرف. يارو عصباني مي‌شه و مي گه: مرتيكه، تو خجالت نمي‌كشي؟ من فلاني هستم! در همين حين يه ديوونه ديگه از اون طرف مياد سراغش و ميگه: غصه نخور، تو هم خوب مي‏شي. اوني رو كه اون گوشه نشسته مي‏بيني؟ وقتي اومد اينجا مي‏گفت: من ناپلئون بناپارتم، الان خوب شده، تو هم خوب مي‏شي.

- يه آمريكاييه مي خواد حال حیف نون رو بگيره ميبرتش امريكا بهش ميگه زمين رو بكن اونم مي كنه. بعد از ده متر كندن ميرسن به يه سيم. امريكاييه ميگه اين يعني ما صد سال پيش تلفن داشتيم.حیف نون ميگه حالا تو بيا بريم ايران . اونجا بهش يه بيل ميده ميگه بكن صد متر مي كنن به هيچي نميرسن حیف نون ميگه اين يعني ما صد سال پيش موبايل داشتيم

- از حیف نون می پرسن از اينکه همسرت را عزيزم خطاب مي کني چه احساسي داري؟ ميگه احساس گناه! ميگن چرا؟ ميگه آخه اسمش يادم نيست!

- از حیف نون می پرسن تو جوونیات ورزش می کردی؟ می گه هالتر می زدم. می پرسن حالا چی؟ می گه حالا حال ندارم، تِر می زنم!

- حیف نون سوار گاو مي شه… گاوه هي مي گفته: موو موو… حیف نون ميگه خفه شو! اول مو بعد تو!

- حیف نون ميره جهنم دمپايیشو پرت مي كنه توي بهشت، به خدا ميگه: برم دمپايمو بيارم؟

- حیف نون يه جسد مي بره پزشكی قانوني. بهش ميگن: چطور مرده؟ ميگه:سم خورده. ميگن: پس چرا زخميه؟ ميگه: آخه نمي خورد!

- يه نفر داشته توي دريا غرق مي شده، بلند بلند داد مي زده: كمک! من شنا بلد نيستم! حیف نون داشته رد مي شده. ميگه: حالا من تنيس بلد نيستم، بايد داد بزنم؟

- حیف نون با هواپيما مياد تهران، تو فرودگاه به رفيقش ميگه: اگه مي دونستم اينقدر نزديكه با ماشين ميومدم!

- اتوبوسي آرام از سرازيري خيابان پايان مي‌رفت و حیف نون به دنبال آن مي‌دويد. يه نفر بهش گفت: فكر نمي‌كنم بتوني بهش برسي. حیف نون با نگراني گفت: دعا كن برسم، چون من راننده آن اتوبوسم!

یوانه اولی: مگه تو کری که جواب سلام منو نمیدی
دیوانه دومی: نه من لالم . داداشم کره

یه بار یه غضنفر دستش درد می گیره یه استامینوفن میندازه تو آستینش

یه روزی غضنفر میاد تو آب نگاه می کنه و عکس خودشو میبینه
بعد میگه: جل الخالق! اسب ابی دیده بودیم ولی خر آبی ندیده بودیم

یه نفر میخواسته خود کشی کنه میره تو گلدون میشینه و میگه به من آب ندین

خر و گاو دعواشون میشه- خره میره رو دیوار مینویسه: گاو خر است

یه اصفهانی موز میخوره معده اش تعجب می کنه

عبود یه هزار تومنی پیدا می کنه - میندازش رو زمین و میگه ما از این شانس ها نداریم

دوتا گوجه قرمز باهم دعواشون میشه-یه گوجه سبز میاد جداشون کنه
قرمزا بهش میگن: سید !تو دخالت نکن

توی یه دیوونه خونه همه داشتن می زدن و می رقصیدن به غیر از یکی - ازش می پرسن: تو چرا نمی رقصی؟! میگه آخه من عروسم

اولی: شنیدی مهتاج خانم یه روزه پنج کیلو وزن کم کرده
دومی: نه ! چطوری
اولی: آخه دماغشو عمل کرده

اولی: اگه گفتی چرا یه اسکلت نمیتونه از بالای برج صد طبقه بپره پایین
دومی: نه . چرا
اولی: آخه چیگر نداره

به یک اسکلت میگن یه دورغ شاخدا بگو
میگه: تپلویم تپلو ! صورتم مثل هلو

یه تهرانی میره نون بخره میبینه صف مردها شلوغه - میره تو صف زنها و میگه زنم گفته دوتا نون بدین

یه مرغی به یه مرغ دیگه می رسه و میگه : نوک داری؟ مرغ دومی میگه آره ! چند دهم میخوای

این هم یه جوک دروغکی
محققان میخواستن ببینن که مهر مادری تو وجود یه میمون چقدره!برای همین هم یه میمون رو با بچش میندازن تو یک قفس و زیر پاشون آتیش روشن می کنن
اولش می بینن که میمونه بچش رو گرفته بالا تا نسوزه ! اما بعد که زیر پاش داغتر میشه بچش رو میذاره زیر و خودش میره روی بچش وا میسه

معلم : احمد بگوببینم پرستو ها کی به سمت جنوب پرواز می کنند
احمد: وقتی که دمشان به سمت شمال باشد

یه روز ملا از روی یه جوی بزرگ می پره و شورتش پاره می شه بعد با خودش می گه : خوب شد شورت پام بود وگرنه کونم پاره می شد

یه مردی پیش پسرش می گوزه.بعد پسرش ازش می پرسه بابا این چی بود؟مرده میگه پسرم این باد شمال بود.
روز فردا معلم از پسره می پرسه: بگو ببینم باد شمال از چه سمتی می وزه؟ پسره میگه: آقا اجازه-از سمت خشتک بابام

غضنفر از باجه تلفن مياد بيرون
يكي بهش ميگه سالمه ؟
غضنفر ميگه سالمه ولي آفتابه نداره

پدر:« پسر جان! وقتي من به سن تو بودم، اصلاً دروغ نمي گفتم.»
پسر:« پدرجان! ممكن است بفرماييد كه دروغگويي را از چه سني شروع كرديد؟»

غضنفر خودش را به موش مردگي مي زند، گربه مي خوردش.

معلم:« بگو ببينم، برق آسمان با برق منزل شما چه فرقي دارد؟»
دانش آموز:« اجازه! برق آسمان مجاني است، ولي برق خانه ما پولي است.»

www.3jokes.com - عکس، کلیپ، جوک، SMS

روزي غضنفر به عيادت دوستش رفت و حال او را پرسيد.
او گفت: «تبم قطع شده ولي گردنم خيلي درد مي كند.»
شخص عيادت كننده با خونسردي گفت:« اميدواريم آن هم قطع شود.»

غضنفر :« آقاي دكتر! انگشتم هنوز به شدت درد مي كند!»
دكتر: «مگر نسخه ديروز را نپيچيدي؟»
غضنفر : «چرا، پيچيدم دور انگشتم، ولي اثر نداشت!»

معلم: وقتي مي گوييم «دانش آموزان كلاس تكليف هاي خود را با ميل انجام مي دهند.» «ميل» در اين جمله چه نوع كلمه اي است؟
دانش آموز:« اجازه! حرف اضافه.»

فيلي در استخري شنا مي كرد. مورچه اي سر رسيد
و گفت: بيا بيرون كارت دارم.
فيل از استخر بيرون آمد. مورچه نگاهي به فيل انداخت و گفت: برو توي آب. فقط مي خواستم ببينم اشتباهي مايوي من را نپوشيده باشي.

غضنفر با عينك دودي كنار دريای خزر مي رود و مي گويد: چقدر نوشابه سياه!

سعيد از دوستش، خسرو، مي پرسد: «دلت مي خواست جاي چه كسي بودي؟»
خسرو جواب مي دهد: «جاي تو.»
سعيد با تعجب مي پرسد: «چرا جاي من؟»
خسرو جواب مي دهد: «براي اين كه دوست نازنيني مثل خودم داشته باشم.»

اولي:« به نظر تو، هويج باعث تقويت بينايي مي شود؟»
دومي: «حتما، چون تا به حال هيچ خرگوشي را نديده ام كه عينك زده باشد.»

يك روز يك غضنفر از كنار ديوار مي گذرد، يك كاغذ به سرش مي خورد و مي ميرد. مردم مي آيند و كاغذ را باز مي كنند، مي بينند توي آن نوشته: دو تا آجر.

پسر به پدرش گفت:« پدرجان! چرا بعضي از آدم ها اين طوري حرف مي زنند، مثلاً مي گويند فرش مرش، كتاب متاب، اسباب مسباب؟ »
پدر با خونسردي جواب داد:« پسرم! اين كار آدم هاي بي سواد مي سواده!»

پدر به پسرش گفت: «راستي صبح چه مي خواستي به من بگويي »
پسر با شرمندگي:«نمي خواهم شما را بترسانم ، ولي امروز صبح معلم رياضي مان گفت كه از اين به بد هر كسي مسأله رياضي را غلط حل كند ، تنبيه
مي شود»

حیف نون ميخي را سروته روي ديوارگذاشته بود و مي كوبيد. ميخ در ديوار فرو نمي رفت.غضنفر که كه شاهد اين ماجرا بود، گفت: «چه كار مي كني؟ اين ميخ كه براي اين ديوار نيست. اين ميخ براي ديوار روبه روست.»

معلمي در كلاس علوم از دانش آموزي پرسيد:« با ديدن پاي اين حيوان، نام حيوان را بگو.»
دانش آموز هر چه به پايي كه در دست معلم بود نگاه كرد، نتوانست پاسخ دهد. معلم پس از مدتي گفت: «بگو اسمت چيه تا برايت يك صفر بگذارم.»
دانش آموز پايش را از كفش درآورد و گفت: «خب، شما هم از روي پاي من بگوييد اسمم چيه.»

رئيس تيمارستان به يكي از مراقب ها مي گويد: «من در اين جا از همه راضي هستم، فقط ديوانه اي هست كه اصرار دارد من برج ايفل را از او بخرم.»
مراقب مي گويد: «خب، چرا نمي خريد؟»
رئيس تيمارستان مي گويد: «آخر پول ندارم. اگر داشتم، حتما مي خريدم.»

دیوانه اولي: «من خواب ديدم رفته ام مسافرت.»
دیوانه دومي: «من هم خواب ديدم كه يك غذاي خوشمزه خورده ام.»
دیوانه اولي:« تنهايي؟ پس چرا من را دعوت نكردي؟»
دیوانه دومي: «مي خواستم دعوتت كنم، ولي گفتند رفته اي مسافرت.»

اولي: تا به حال به هيچ كدام از آرزوهاي دوران كودكي ات رسيده اي؟
دومي: بله، وقتي بچه بودم و مادرم موهايم را شانه مي كرد، آرزو داشتم كچل بشوم

عبود پوست موزي روي زمين مي بيند و مي گويد: «اي واي! باز هم بايد بيفتيم!»

يك روز به يك ترکی مي گويند: «سه تا آرزو كن.»
- اول يك ماشين پژو ۲۰۶ پيدا كنم؛ بعد يك ۲۰۶ ديگر پيدا كنم؛ سومين آرزويم هم اين است كه يك ۲۰۶ پيدا كنم.
- چرا هر سه تا آرزويت يكي بود؟
- براي اين كه اين سه تا را بفروشم و يك ماكسيما بخرم.

معلم تاريخ: آهاي! تو كه با آن قد بلندت ته كلاس ايستاده اي و بر و بر من را نگاه مي كني، بگو اسكندر مقدوني كه بود.
- نمي دانم.
- چه كسي ناصر الدين شاه را كشت؟
- نمي دانم.
- پس با اين وضع چطور مي خواهي امتحان تاريخ بدهي؟
- من كه نمي خواهم امتحان بدهم. آمده ام بخاري كلاس را تعمير كنم.

اولي: آقاي دكتر، من فكر مي كنم عينك لازم دارم.
دومي: بله حتما! چون اين جا مغازه ساندويچ فروشي است.

از شخصي پرسيدند: فاصله ميان خنده و گريه چيست؟
او جواب داد: انسان با چشم گريه مي كند و با دهان مي خندد،
فاصله ميان دهان و چشم هم دماغ است

دكتر: خب، بيشتر، وقتي به چه چيزي فكر مي كني افسرده مي شوي؟
بيمار: راستش را بخواهيد، به پرداخت ويزيت!

يك نفر مي رود مطب دكتر و مي گويد: «آقاي دكتر، مشكل من اين است كه كسي مرا تحويل نمي گيرد!»
دكتر مي گويد: «مريض بعدي!»

معلم به دانش آموز :«يك جمله بگو در آن چاي باشد.»
دانش آموز :«اجازه ! قوري.»

شكارچي اول: ببين چه كبك زيبايي شكار كرده ام.
شكارچي دوم: اين كه كلاغ است نه كبك.
شكارچي اول: نه ديروز برادرش را زدم، امروز او لباس سياه پوشيده است!

محسن به همسايه اش گفت: «جلوي اين سگت را بگير! امروز جوجه ما را خورده است.»
همسايه او با خوشحالي گفت: «خوب شد گفتي كه ديگه امروز بهش غذا ندهم.»

اولي: با عمويت كجا مي روي؟
دومي: او را مي برم فروشگاه محله مان؛ چون آن جا نوشته «خريد براي عموم آزاد است!»

اولي: من يك پسر دارم كه هر روز بيشتر شبيه من مي شود؟
دومي: اگر وقت داري ببر دكتر تا جلوي اين بيماري را بگيرد!

اولي: يك فوتباليست را نام ببر كه يك درجه برتر از مارادونا باشد.
دومي: ماراسه نا.

دو ديوانه در حياط تيمارستان قدم مي زدند.
ديوانه اولي به تير چراغ برق كوبيد و گفت: هر چه در اين خانه را مي زنم، كسي جواب نمي دهد.
ديوانه دومي گفت: عجيب است. چراغشان هم روشن است

www.3jokes.com - عکس، کلیپ، جوک، SMS

یکشنبه 19 آبان1387 توسط پسر عاشق |

من در خیال خویش

 

شنبه 18 آبان1387 توسط پسر عاشق |

عکس های اولین مرد حامله دنیا

 

  جدیدترین عکس های اولین مرد حامله دنیا

توماس بتی در کنار همسر و فرزندش در پارک دیده می شود

توماس بتی مرد آمریکایی که زن به دنیا آمده بود اما برای “تنظیم” جنسیت تحت عمل جراحی قرار گرفته بود او تیر ماه امسال زایمان کرد و دختری بدنیا آورد او بدلیل عدم توانایی همسرش  تصمیم گرفت خودش باردار شود هرچند توماس بیتی، ۳۴ ساله، قانونا مرد به حساب می آید اما او اندام تناسلی زنانه اش را علیرغم برداشتن سینه ها حفظ کرده است

آقای بیتی در هاوایی با نام “ترسی لاگوندین” به دنیا آمد و بزرگ شد و یک بار در مسابقه زیبایی دختران نوجوان به مرحله نهایی رسیده بود

 

 

 

 

 

 

 

 

پنجشنبه 16 آبان1387 توسط پسر عاشق |

برخی استفاده های ابزاری از بانوان در ایران ...

برخی استفاده های ابزاری از بانوان در ایران ...

Power By : WwW.Dl3enter.iR

 



یکشنبه 5 آبان1387 توسط پسر عاشق |

گزارش تصویری از فیلم اخراجی ها 2

 

گزارش تصویری از فیلم اخراجی ها 2 به همراه خلا

 

اخراجی
گزارش تصویری از فیلم اخراجی ها 2 به همراه خلاصه داستان



برای دیدن عكس های بیشتر به ادامه مطلب مراجعه كنید ... 

خلاصه داستان فیلم سینمایی "اخراجی ها 2"
"درگیری شدید در منطقه نبرد ادامه دارد، دشمن بیمارستان صحرایی را محاصره می‌کند و همه اخراجی‌ها به همراه سایر همرزمان شان اسیر می‌شوند. دشمن با اسیرگیری گسترده قصد یک مانور تبلیغاتی دارد. همه اسرا به یک اردوگاه اسرای ثبت‌نام نشده منتقل می‌شوند.
خانواده اخراجی‌ها برای زیارت عازم مشهد هستند و به طور ناخواسته درگیر یک حادثه تروریستی می‌شوند. یک مرد و زن منافق، هواپیمای ایرانی را به مقصد عراق می ربایند. دشمن با فراخواندن خبرنگاران خارجی و داخلی به اردوگاه و تطمیع و تهدید برخی از اسرا و ایجاد چندپارچگی بین آنها، نقشه شومی در سر دارد.
تروریست‌ها با دشمن هم‌دست شده‌اند، اما اسرا زیر بار فشارهای دشمن نمی‌روند و دشمن در بین اسرا به دنبال چهره‌های شاخص فرمانده و روحانی می‌گردد. حضور خانواده اخراجی‌ها بین مردم بیگناه و پخش اخبار مرتبط با آنها اسرا را همدل می‌کند و نقشه دشمن برای ایجاد تفرقه و حکومت بر اردوگاه نقش بر آب می‌شود ..."
در این فیلم دفاع مقدسی که فیلمبرداری آن عید فطر آغاز شده است، اکبر عبدی، امین حیایی، محمد‌رضا شریفی‌نیا، ارژنگ امیر‌فضلی، سیدجواد هاشمی، مهران رجبی، جواد رضویان، امیر یل ارجمند، رضا ایراندوست، شیلا خداداد، نگار فروزنده، نیوشا ضیغمی، مهراوه شریفی‌نیا، شهره‌ لرستانی، مینا جعفر‌زاده، لیلا بلوکات، نرگس محمودی و ... هنرنمایی می‌کنند.
همچنین کامبیز دیرباز و علی‌ اوسیوند به صورت افتخاری در این اثر هنرنمایی می‌کنن

برای دیدن عكس های بیشتر به ادامه مطلب مراجعه كنید ... 


ادامه مطلب

یکشنبه 5 آبان1387 توسط پسر عاشق |



امروز دلم بیشتر از گذشته
برای تو تنگ شده
امروز بیشتر احساس تنهایی می کنم
اي كاش تو پیشم بودی
و به این احساس پایان می دادی
باز هم باید با عکس های
به جا مانده از تو درد دل کنم
هر جا هستي بدون دوستت دارم
بیشتر ازديروز
بهتر ازفردا

ashkepary@YAHOO.COM

عاشقانه
آهنگ جدید
برنامه موبایل
دانلود رایگان کتاب

دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان
طنز جبهه
مرتضی علمی
یا ابا صالح المهدی ادرکنی
منصوریه بهشتی ناپیدا
مرد 2 زن
$$$$ صنم و فریاد $$$$
وبلاگ مهندسی ساخت و تولید دانشگاه زابل
SS قهرمان
**** کلبه من ***
*** شب برفی ***
@ گروه روباتيك سايبورگ@
**** M-S *****
زرتشت
آماده ای بخندی کلیک کن
هیئــــت انــــصار الحســـــــین کاشمر
عکس عکس عکس
عکس عکس
قالب وبلاگ

هفته سوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385

RSS 2.0
اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

Designed By ParsTheme