داشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم کنارم ایستاده بود که یه هو یه خمپاره اومد و بومممممم..... نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین دوربینو برداشتم رفتم سراغش .بهش گفتم تو این لحاظات آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری بگو...
در حالی که داشت اشهد و شهادتینش رو زیر لب زمزمه می کرد گفت :من از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم .اونم اینکه وقتی کمپوت می فرستید جبهه خواهشا پوستشو اون کاغذ روشو نکَنید
بهش گفتم : بابا این چه جمله ایه قراره از تلویزون پخش شه ها یه جمله بهتر بگو برادر...
با همون لهجه اصفهونیش گفت: اخوی آخه نمی دونی تا حالا سه دفعه به من رب گوجه افتاده
منبع :http://tanz.isarblog.com/
دوشنبه 14 اردیبهشت1388 توسط پسر عاشق |
امروز دلم بیشتر از گذشته برای تو تنگ شده امروز بیشتر احساس تنهایی می کنم اي كاش تو پیشم بودی و به این احساس پایان می دادی باز هم باید با عکس های به جا مانده از تو درد دل کنم هر جا هستي بدون دوستت دارم بیشتر ازديروز بهتر ازفردا